
نه كلاغ ها مي خندند
نه برف مي بارد
تا حرفي براي گفتن باشد
پس فقط مي نويسم :
آسماني خاكستري
وخورشيدي تب كرده آنسوي ديوار
ديگرنه روياهايم جان دارند
ونه كلاغ ها برف
كاج ها ازتنهايي قارقارميكنند
ومترسكِ يكنواختي زندگي را تارانده است

شاید که مرگ
هوس بچه گانه ی لحظات باکره گی ام باشد
ولی هنوز
انگشتانم
توان چکاندن اسلحه ای را دارند
که بچه گانه نیست ،
از آتش میگذرم
نه برای تو
شاید برای اینکه بگویم
گاهی آتش با ناپاکان است .

در کران ، باد
باد ،
یکنواختی خاطره
غروب را به یادم می پاشد
خون می شوم
سرخ ِ سرخ
گلوله ای در کار نیست ،
حنا ،
مرگ خویش را حنا بسته ام
مشتی به روی می مالم و
مشتی به کف
گونه هایم زرد شد
دیگر حنایم رنگی ندارد .
یادمان های ِ دور را
یکی یکی دار می زنم و می خندم
مرگ ِ این همه لحظه
این همه یاد
این همه خاطره را
از آنجاییکه از ارکان اساسی فعالیتهای سیاسی - اجتماعی - اقتصادی - ورزشی - فرهنگی - تبلیغاتی - و هر مزخرف دیگه ای ارزیابی اون کاره و ضمن اینکه اونجای بنده داره حسابی میسوزه از اینکه بینندگان این وبلاگ نظرات خود رو بیان نمیکنن (دلم و خوش کردم به اینکه بیننده داره ولی نظر نمیده) تصمیم گرفتم ملیت این وبلاگ رو تغییر بدم .


جکوزی لورفته

ملتمسانه خواهش میکنم هر گونه پیشنهاد خودتون در مورد عنوان وبلاگ ارائه فرمایید.
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY